تبلیغات
بچه های ورودی 91 نقشه برداری دانشگاه تبریز

بچه های ورودی 91 نقشه برداری دانشگاه تبریز
جایی برای احساس تفاوت (عجب شعاریه...!) 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

سه کودک، ۱۰ گردو نزد دَخو می‌برند و از او می‌خواهند که گردوها را به عدالت بین آن‌ها تقسیم کند. دَخو از آن‌ها می‌پرسد « عدالت آسمانی یا زمینی؟ » 
کودکان پیش خود فکر می‌کنند که البته عدالت آسمانی بسیار به‌تر است و بنابراین از دَخو تقاضا می‌کنند که مطابق عدالت آسمانی گردوها را بین آن‌ها تقسیم کند. 
دِخو هشت گردو به یکی از کودکان، دو گردو به دیگری می‌دهد و یک پس‌گردنی محکم به سومی می‌زند! 
کودکان شاکی می‌شوند و با اعتراض می‌پرسند « این جه نوع عدالتی است؟» 
دَخو پاسخ می‌دهد « آسمان هم نعمت‌هایش را به همین شیوه در سطح زمین توزیع می‌کند!» 
این‌جانب هر وقت این داستانک را مرور می‌کنم، خنده‌ای توام با نفرت وجودم را فرا می‌گیرد. سوال این است که عدالت جیست؟ و آیا عدالت، مقوله‌ای تعریف‌پذیر است؟

عدالت در مفهوم کلی آن، مقوله‌ای اعتباری است. به عنوان مثال، درنظر بگیرید پسری جوان و رشید در اثر غفلت لحظه‌ای و جنونی آنی، پسر جوان و رشید دیگری را از بین می‌برد. قاضی محاکمه را آغاز می‌کند و پس از بررسی‌های لازم، حکم می‌کند که قاتل باید قصاص شود. با ارائه‌ی این حکم، مادر مقتول می‌گوید « قاضی به عدالت، حکم به قصاص نموده» و از این حکم تا حدودی دلش آرام می‌گیرد. اما مادر قاتل می‌گوید « این چه بی‌عدالتی است؟ پسرم بی‌کار بود و به دنبال کار می‌گشت ولی کاری گیرش نیامد و فشارهای زندگی در یک لحظه او را دچار جنون آنی نمود و دست به این کار غیر انسانی زد ولی دیگران هم در عصبانیت فرزندم مقصرند و باید بخشی از مجازات فرزندم به آن‌ها داده شود» ملاحظه می‌شود که در باره‌ی یک حکم، افراد مختلف به اعتبار خودشان قضاوت‌های متفاوت می‌نمایند.

انسان فطرتاً عدالت را دوست دارد اما در شناخت عدالت نیز باید عدالت به خرج داد و بدین منظور لازم است برای هر موضوعی اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، ... قوانینی وضع شوند که جامعه را به طور نسبی به سمت عدالت رهنمون کنند. این قوانین هرچند هم که در ابتدا ناقص باشند از بی‌قانونی به‌تر است.

که چه؟

ادامه ی مطلب را دریابید...

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد.جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید: گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری

ازدیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل: 
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟» 
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !» 
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»


فروشنده گفت: «این طوطی؟ سه چهار میلیون...» و دلیل آورد: «این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!» 
مشتری به دنبال طوطی ارزان‌تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: «پس این را می‌خرم که پیر است و نباید گران باشد.»
- «این؟!... قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه.» 
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "این که مردنی است و حتماً ارزان...» 
- «این؟!... نه آقاجون قیمتش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه.» 
مرد که نمی‌خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره کردد که بال و پر ریخته بر کف قفس بی‌حرکت افتاده و لِنگ‌هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی‌کشید. 
- «این یکی را می‌خرم که پیداست مرده، حرف که نمی‌زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد...» 
- «این یکی؟!!!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!» 
- «آخه چرا؟ مگه اینم شعر می‌خونه؟» 
- «نه...! شعر نمی‌خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه! اصلاً هیچ کاری نمی‌کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد...!»


طنزی از ایتالو کالوینو

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند 
شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! 
حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!! 
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان... 
دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!! 
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است... 
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود ! 
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! 
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند. 
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ... 
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...! 
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند، صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

و دیگر هیچ...


[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ یوسف صالحی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
ما تعدادی از دانشجویان مهندسی عمران نقشه برداری دانشگاه تبریز هستیم.هدف از ایجاد این وبلاگ ارایه ی مطالب مفید برای بازدیدکنندگان و دانشجویان عزیز (به خصوص همکلاسی های خودمون ) می باشد.امیدواریم لحظات خوبی رو در این وبلاگ تجربه کنین...
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :